پایگاه اطلاع‌رسانی «معــاونت تبلیــغ و امور فرهنگــی حــوزه‌های علمیــه» | تبلیغ یکی از اصلی‌ترین و مهمترین ابزارهای دین مبین اسلام است که از دیرباز برای پیشبرد و نشر معارف اسلامی توسط مبلغان دین انجام می‌شد. سیره‌ای که از پیامبران، امام و بزرگان دین سینه به سینه منتقل شده و تا عصر حاضر به ما رسیده است. «حضرت امام خامنه‌ای»
صفحه اصلی > خاطرات تبلیغ > خاطره ای از تبلیغ در ترکمنستان 
 
 
 عنوان خاطره: خاطره اي از تبليغ در تركمنستان
راوی: سیف الله مدبر
 
در يكي از روزهاي ماه مبارك رمضان سال 1373، بعد از يك سفر پرمشقت ولي موفقيت آميز تبليغي از بندر كراسنوودسكي (تركمن باشي) به شهر تاريخي عشق آباد برگشتم. تصميم داشتم براي تكميل اطلاعاتم از آداب، رسوم و اخلاقيات مردم، با قطار سفر كنم.
سفر با قطار به علت اينكه با زبان مردم آشنايي كمي داشتم و با آداب و رسوم آنان بيگانه بودم، برايم مشكل بود; اما به اميد فائق آمدن بر سختي ها و دشواري ها، مسافرت خود را با قطار شروع كردم. يكي ديگر از مشكلاتم هم كوپه بودن با افراد مست و لاابالي بود. افرادي كه ده ها سال در ظلمات ماركسيستي زيسته و با آن خو گرفته اند.
افرادي كه ديانت، اخلاق و پاكي را به ورطه فراموشي سپرده و با لهو و لعب و مي خوارگي خود را سرگرم كرده اند. با اين حال فعاليت در راه خدا و كوشش در جهت ترويج شعائر آسماني غبارهاي خستگي را از من مي زدود و توكل به او، انرژي مرا صد چندان مي كرد.
نزديك عصر وارد واگن پهن و نيمه تاريك قطار شدم. بوي نامانوس شراب و ساير مشروبات الكلي، مشام مرا به شدت آزار مي داد. با راهنمائي مسؤول واگن، به كوپه خود مي رفتم. چهار مرد تركمن چشم بادامي و سرخ گونه در واگن نشسته بودند. من سلام كردم و در جاي خود نشستم. از آن جا كه روزه دار بودم، آذوقه اندكي جهت افطار با خود برداشته بودم.
لحظاتي را با سكوتي تلخ و غريبانه سپري كردم، غرق در انديشه بودم كه ناگهان به خود آمده، در دست يكي از آنان بطري تنفرآور شراب را ديدم كه آن را به ديگري تعارف كرد. خود را جمع و جور كرده از شيشه قطار چشم به مناظر بيرون دوختم و محو در تماشاي ساحل درياچه خزر شدم. يكي از هم نشينان، سكوت را شكسته و از من سؤال كرد: «سين ها ردان مي; كجائي هستي؟»
نيم نگاهي به او كردم و گفتم ايراني هستم و مسلمان.
وي در جوابم گفت: ما نيز مسلمان هستيم.
پرسيدم: اگر مسلمانيد پس چرا شراب مي خوريد؟ پاسخ داد: مگر شراب حرام است؟!
با شگفتي گفتم: آيا شما نمي دانيد شراب و مسكرات حرام است؟! چند آيه از قرآن كريم و رواياتي از حضرت رسول اكرم صلي الله عليه وآله را براي آنان خواندم و توضيح دادم كه خمر و تمامي مسكرات در شريعت ناب محمدي صلي الله عليه وآله حرام و خوردن آن ها گناهي نابخشودني و بزرگ است.
در حالي كه اين مطالب را به سختي و زحمت بيان مي كردم; به ضرورت آشنايي كامل مبلغان با زبان كشورها و اقوام مختلف پي بردم.
آن ها از خلال حرف ها و گفته هاي من، متوجه شدند كه روزه دار هستم ... از اين رو به من پيشنهاد كردند كه به كوپه ديگري بروم تا از ميخوارگي آنان اذيت نشوم. شايد شرم از كارشان باعث اين پيشنهاد گرديد و يا عظمت ماه مبارك رمضان فطرت خفته آنان را بيدار كرده بود.
ولي من هدف و وظيفه اصلي خود را فراموش نكرده و با توجه به رسالت تبليغي خود در كنار آنان ماندم تا شايد پرده اي از پرده هاي جهل و ظلمت را از چشمان غبارآلود آنان كنار زنم و دريچه اي نوراني از معارف و احكام الهي را براي آنان بازگشايم. روزه داري من در آن محيط ناپاك و آكنده از هواهاي نفساني، باعث تعجب و شگفتي هم كوپه اي هايم شد; از اين رو از من درباره روزه و موقع افطار سؤال كردند.
از اين فرصت اندك استفاده كرده و درباره اهميت روزه، فلسفه وجوب آن، آثار و بركات روزه و موقع افطار صحبت كردم.
پس از مدتي هنگامه فرح بخش مغرب فرا رسيد.
سفره كوچك خود را باز كرده و بعد از خواندن دعاي افطار، شروع به خوردن غذاي ساده خود (نان، پنير، تخم مرغ) كردم. آن ها حيرت زده و با ديده احترام به من نگاه مي كردند. احساس مي كردم كه گام به گام به سوي فطرت خداجو و دين باور خود باز مي گردند. آنگاه آماده خواندن نماز شده; مي خواستم وضو بگيرم اما نه آبي براي وضو پيدا مي شد و نه مكاني مناسب و پاك براي وضوگرفتن ... .
در اين حين دو جوان تركمني به كوپه ما وارد شدند، آنان اجازه خواسته و در كنار من نشستند. آن دو، دانشجوي رشته تاريخ در دانشگاه ازمير تركيه بودند و مي خواستند سؤالاتي را در مورد تاريخ اسلام از من بپرسند.
اسم يكي از آنان امير بود. من به او گفتم الآن وقت نماز است. مي خواهم نماز بخوانم، اجازه بدهيد بعد از نماز با هم صحبت كنيم. و مشكل وضو را با او باز گفتم. امير وقتي كه متوجه شد آب و مكاني براي وضو گرفتن نيست فورا بلند شده به طرف مسؤول واگن رفت و به او گفت: ميهمان ايراني مي خواهد نماز بخواند لطفا كمي آب بدهيد تا وضو بگيرد. مسؤول نيمه مست واگن سراسيمه بلند شد و ظرف كوچكي را به او داده و گفت: دست من نجس است، اين را بشوييد و خودتان پر كنيد. امير آن ظرف را پر از آب كرد و همراه سطلي پيش من آورد.
در راهرو قطار وضو گرفتم. زماني كه سر خود را بلند كردم، عده اي را ديدم كه به وضو گرفتن من خيره شده اند. با خود انديشيدم كه اين همان رسالت تبليغي من است. «كونوا دعاة الناس بغير السنتكم » سكوت دلنشيني بر آنان حاكم بود; سكوتي كه از تامل براي بيداري فطرت هاي خفته خبر مي داد. آنان با علاقه و احترام به من نگاه مي كردند. به كوپه خود باز گشتم و اذان گفتم. سپس در جاي خود به صورت نشسته مشغول خواندن نماز شدم.
كساني كه در اين جا بودند، دو زانو نشسته و هيچ حرفي نمي زدند; گويا با تمام وجود با من هم صدا و همراه بودند. بعد از نماز برخوردها و حالات آنان تغيير كرده بود. حتي يكي از آنان كه مي خواست سيگار بكشد به احترام من از كوپه خارج شده و سيگارش را در بيرون از آن جا كشيد. آنان مي خوارگي و شراب را فراموش كرده و به تفكر و انديشه فرو رفته بودند. و من با خود مي گفتم: خدا كند فطرت خفته و خاموش آنان بزودي بيدار شود و آن ها هم در عمل با ما همراه شوند. ان شاءالله.
مبلغان | دین‌باوران | هنر آسمانی | محصولات | نرم‌افزارها | ماهنامه
روابط عمومی معاونت تبلیغ و امور فرهنگی حوزه‌های علمیه

روابط عمومی معاونت تبلیغ و امور فرهنگی حوزه‌های علمیّه